
در سال 1947 ، Evelyn McHale پس از جدایی از نامزدش خود را از طبقه هشتاد و
ششم ساختمان امپایر استیت به پایین انداخت. لحظاتی بعد Robert Wiles، عکاس
آمریکایی از این صحنه عکسی گرفت که به زیباترین خودکشی معروف شد.

پ.ن ۱: این مطلب را چند روز پیش در اینترنت دیدم و به نظرم هیجان انگیز بود.
پ.ن ۲: لطفا از نصیحت بی جا بپرهیزید.
پ.ن ۳: گویا بالاخره خاتمی هم بلــــــــــــــــــــه گفت! مبارک باشد!
پ.ن ۴: به علت مشغله کاری زیاد٬ مدتی است که نمی توانم به وبلاگ دوستان سر بزنم٬ شرمنده.



پ. ن ۱: روح آیت الله طالقانی شاد.
پ.ن ۲ : فیلم Niwemang ساخته بهمن قبادی را بسیار پسندیدم. به دوستان هم توصیه می کنم
این فیلم را ببینند.
فندک٬ یادش نمی اومد که این چندمین سیگاری بود که روشن می کرد. تمام ذهنش مشغول تقابل جبر سرنوشت و اختیار و اراده بود. این که سرنوشت تا چه حد توانایی تحقیر انسان رو داره٬ روزها بود که بزرگترین مشغله ذهنیش بود.
شکوه آریان رو از حفظ کرده بود. روزی نبود که مثل ورد یا ذکر٬ خود به خود روی زبونش نیاد. بعد از یک ماه زندگی کردن با پیش فرض نفی اراده انسان٬ حالا خودش رو بی نیازتر از قبل احساس می کرد.
تصمیم در لحظه٬ آره٬ خودش بود. تنها راه مغلوب کردن تقدیر. اینکه انسان بتونه با تصمیمات آنی و لحظه ای ٬ هرچند کاملا غیر عقلی (اصلا مهم نیست) بتونه دقایقی به جبر سرنوشت بخنده.
بعد از روزها لبخندی زد. خیابون عریض رو طی کرد تا به تقاطعی رسید که روبروش درب شماره سه دانشگاه بود و در سمت راست پیاده رویی باریک که منتهی به درب خوابگاه می شد.

تصمیم گرفت که بر خلاف همیشه٬ این بار از پیاده رو باریک عبور نکنه. دلش می خواست گامهاش٬ آسفالت وسط خیابون رو لمس کنه. شاید این تصمیم آنی٬ مرهمی باشه واسه سالها زجر کشیدن از دست تقدیر.
غرق در افکارش بود. سیگار نیم سوخته. صدایی آشنا شنید:
داداش آتیشت رو به ما میدی؟
بعد از پیاده روی سه ساعته و تنها٬ دیدن نگهبان درب شماره سه با اون لبخند همیشگی و سیگار روی لب٬ براش خوشایند بود.
مخلصیم. بازم که آتیش نداری؟!
چاکریم مهندس٬ دمت گرم
قابل نداشت
آقا ممنون. داشتم از خماری می مردم. نیم ساعته لنگ آتیشم.
شب خوش
نوکرم
ساعت از ۱۲ گذشته بود. درب خوابگاه هم که قفل. نگهبان شب رو صدا زد. صبر کرد تا نگهبان درب رو باز کنه. خسته به نظر می اومد. نگاهش رو چرخوند.
خشکش زد. عرق سردی روی پیشونیش نشست. آره٬ حقیقت داشت. بعد از دادن آتیش به نگهبان درب شماره سه٬ تمام این مسیر رو تا درب خوابگاه از توی همون پیاده رو باریک طی کرده بود٬ نه از آسفالت وسط خیابون.
پ.ن : شکوه آریان٬ از سروده های نیچه