
تختخواب دراز نمی کشید و تقریبا همه وقت به دیوار رو
می کرد و در عالم تنهایی همیشه درباره همان معمای
ناگشودنی تامل می کرد:
«این چیست؟ نکند عزراییل است؟» و ندای درونی
جواب می داد:«آری٬ عزراییل است.آخر این رنجها
چرا؟» و ندای درونی جواب می داد :
« چرا ندارد- همین هست که هست.» ورای این و بجز
این چیز دیگری نبود.
زندگی ایوان ایلیچ از همان اوان بیماری٬ یعنی از نخستین بار مراجعه به طبیب٬ بین
دو حالت متناقض و جا به جا شونده تقسیم شده بود: گاهی نومیدی بود و آرزوی این
مرگ به فهم نیامده و وحشتناک٬ و گاهی امید و علاقه شدید به مشاهد عملکرد
اعضای بدنش. ایوان به دل می گفت: «درد که ادامه یافت و بیشتر و بیشتر شد٬
زندگی هم بد از بدتر شد. آنجا در پس و پشت٬ در ابتدای زندگی٬ یک نقطه روشن
هست و پس از آن همه چیز به سیاهی می گراید و هی سیاه تر می شود و هی با
سرعت پیش می رود- به نسبت معکوس با مجذور فاصله از مرگ.
به خودش می گفت :« مقاومت محال است! کاش پی می بردم به کدامین گناه! منتها
این هم محال است. توضیح در صورتی میسر بود که این گفته را در کار بیاورند که من
آنگونه که باید٬ زندگی نکرده ام. منتها گفتن این هم محال است»
چنان لبخند طنز آلودی بر لبانش نقش می بست که گویی همین حالاست که کسی
این لبخند را می بیند و فریفته آن می شود.
« توضیحی در کار نیست! عذاب٬ مرگ... برای چه؟»
....
به جستجوی ترس از مرگ مالوف پیشین برآمد و آن را نیافت.«کجاست؟ کدام مرگ؟»
ترسی نبود چون مرگی در کار نبود.به جای مرگ٬ روشنایی بود.
به صدای بلند درآمد که «پس این است! چه لذتی!»
کل واقعه به چشم او یک دم بیش نپایید٬ و معنای این دم تغییر نکرد. به چشم
حاضران٬ عذاب او دو ساعت دیگر دوام آورد. چیزی در گلویش صدا می کرد. جسم
نحیفش مرتعش می شد. آنوقت نفس زدن کم و کمتر شد. کسی که نزدیک او
نشسته بود گفت : «تمام شد!»
این کلمات را شنید و در جانش تکرار کرد.
به خودش گفت :«مرگ تمام شد. دیگر خبری از او نیست!»
نفسی فرو برد٬ درمیانه آهی نفسش برنیامد٬ کشاله رفت و مرد.
پ.ن : شاهکار تولستوی با ترجمه زیبا صالح حسینی.
شما که از خواب پريديد، نقاش پرده را جمع کرد و ما شهر به شهر می رفتيم. از روي اين
قلمدان به روی آن قلمدان. صدای خنده پیرمرد آزار دهنده بود و من در تمام مدتی که گل نیلوفر
کبود را به او تعارف می کردم، به این فکر بودم که آیا کسی از پشت پنجره مرا نگاه می کند؟
آیا او را دوباره خواهم دید؟
عاقبت فهمیدم که دیدار او محال است و تلاش من بیهوده. حتما خوابی، خیالی بوده و گذشته
است. مگر نمی شود دختری از پرده نقاشی عاشق مردی شده باشد که از صبح تا شب کارش
نقاشی روی جلد قلمدان است؟
مگر نمی شود آدم اسیر نقشی شود که خود درانداخته و آن قدر به دختر نقاشی اش دل بدهد
که او را دلدار خود کند؟
اما زمانی که من از جای خود تکان خوردم و پرده نقاشی بهم خورد، از وقتی صدای خنده
خشک و ترسناک پیرمرد قوزی خواب را بر او حرام کرد، دیواری بین ما قرار گرفت وما
همدیگر را گم کردیم.
پیکرفرهاد
عباس معروفی
پ.ن ۱: پیکر فرهاد....روحش شاد...
پ.ن ۲: فکر می کنم این نوشته ها یک حکایت آشنا را تداعی می کنند.
عبدالله نوری: متولد ۱۳۲۸ با تحصیلات حوزوی در سطح " خارج فقه و اصول ".
اینروزها با نزدیکی به انتخابت ریاست جمهوری دهم٬ هر روزه نام عبدااله نوری به عنوان یکی از نامزدهای احتمالی این رویداد شنیده می شود. عبدالله نوری از ابتدای انقلاب تا قیل از جریانات ۱۳۷۸ همواره بر مناصب مهم حکومتی در ایران تکیه کرده بود. ریاست صدا و سیما ٬ معاونت وزیر امور خارجه ٬دو دوره نمایندگی مجلس و دو دوره وزیر کشور تنها بخشی از مسولیت های او بوده اند.
اما همیشه تندروی و بیان صریح اعتقاداتش (درست یا غلط) جزو لاینفک فعالیت های وی بوده است. چنانکه در جریانات عزل آیت الله منتظری (آن زمان نوری وزیر کشور بود) دستور جمع آوری عکس های منتظری را از کلیه ادارات دولتی و استانداریها صادر کرد و چه آن زمانی که در زمان وزارتش در دولت خاتمی همواره به خاطر مواضعش هدف انتقادات مخالفان جریان اصلاح طلبی بود. جالب اینجاست که همین چند روز پیش یکی از مداحان دولتی٬ عبدالله نوری را در صورت کاندیداتوری تهدید به برخورد شدید فیزیکی کرد.

هرچند که نوری در سال ۷۸ در مصاحبه با نشریه راه نو (اکبر گنجی) به نوعی از رفتار خود در برابر آیت الله منتظری اظهار پشیمانی کرد.
نوری به سبب داشتن چنین روحیه ای همواره مورد توجه دانشجویان و گروههای به اصلاح تندرو بوده است. چنانکه امروزه نیز بیشترین حامیان وی برای شرکت در انتخابات را تحریمیان تشکیل می دهند. هنوز به یاد دارم میزگرد دانشجویی سال ۷۸ در دانشگاه علم و صنعت را که نوری مهمان دانشجویان بود و دانشجویان دسته جمعی شعار " ای نوری قهرمان ٬ ریاست پارلمان حق مسلم توست " را سر می دادند.
نوری به دلایلی که می دانید راهی زندان شد. حتی از تقاضای تجدید نظر در حکم نیز ابا کرد و اعلام داشت که صلاحیت دادگاه را به رسمیت نمی شناسد.
در چند روز گذشته نوری روزه سکوت خود را شکسته و در نقد فضای فعلی جامعه ما سخن رانده است. و تلویحا از رفتار کودکانه اصلاح طلبان در این چند انتخابات گذشته انتقاد کرده است. هر چند که به شخصه احتمال نامزدی نوری در انتخابات را ضعیف می دانم یا بهتر بگویم نظام هرگز نوری را تایید صلاحیت نخواهد کرد٬ اما بر خلاف سید محمد خاتمی عبدالله نوری ثابت کرد که می توان بر عقیده و آرمان خود ثابت قدم ماند و حتی به خاطرش زندان رفت و زجر کشید.
البته ناگفته نماند که مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در راستای ادامه سیاست نفس کشیدن در حاکمیت ( به هر نحوی ) خاتمی را به نوری ترجیح خواهند داد.
پ.ن ۱: در راستای هیزم شدن اصلاح طلبان در تنور چندین انتخابات قبلی٬ خواهشمند است از حمایت از عبدالله نوری پرهیز کنید.
پ. ن۲: متاسفانه تا به امروز حتی یک تحلیل درست و صحیح از آقایان اصلاح طلب در مورد انتخابات ریاست جمهوری آینده ندیده و نخوانده ام. شگفتا که حامیان تئوری عبور از خاتمی٬ از ایثار برای خاتمی حرف می زنند.
پ.ن ۳: به قول بهزاد خان نبوی (که هنوز دل در گرو هاشمی رفسنجانی دارد) : خاتمی همان خاتمی است!
پ.ن ۴: امید است که تمامی روشنفکران جامعه برای فردای بهتر سرزمینمان درست گام بر دارند و واحد.
دیوید لینچ (متولد ۱۹۴۶ در ایالت مونتانا) کارگردان معاصر آمریکایی است. اگر چه فیلمهای لینچ موفقیت بزرگی در گیشه کسب نکردهاند، ولی همیشه محبوب منتقدان و فیلمدوستان بودهاند. در سال ۲۰۰۳ در نظر سنجی که از منتقدان فیلم در سراسر دنیا توسط روزنامه گاردین انجام شد، دیوید لینچ به عنوان بزرگترین فیلمساز زنده دنیا برگزیده شد.
پاراگراف بالا مختصری است از لینچ. کارگردان مورد علاقه من. به جرات می توان گفت که در سینمای سورئال٬ لینچ بی رقیب است.

شکل گیری یک قصه هر چند کوتاه٬ مبتنی بر بینشی روانکاوانه در ذهن او سرآغاز ساخت فیلم هایی بی نظیری می شود که بی گمان ساخت آنها تنها از عهده لینچ بر می آید.
فیلم های او اغلب به سان پازل های گیج کننده ای هستند که شما پس از به پایان رسیدن فیلم٬ هنگامی که به ذهن خود رجوع می کنید در می یابید که درست است که فیلم به پایان رسیده اما هنوز چند تکه پازل در ذهنتان باقی مانده است که مکانی برای آنها در این پازل مبهوت کننده٬ پیدا نمی کنید.
مخمل آبی قابل فهم ترین فیلم کارگردان است. شاید به همین سبب توانست در جشنواره های مختلف اقبالی نیز بیاید.
بزرگراه گمشده٬ بلوار مالهالند٬ امپراطوری درون همگی کلاف سردرگم و هزارتویی از دغدغه های ذهنی کارگردان هستند که رمز گشایی از آنها دیدن چند باره فیلم را طلب می کنند.
پ.ن ۱: با توجه به اینکه در عرصه رمان نویسی به سبک سورئالیست علاقه چندانی ندارم ( حتی رمان آقای رئیس جمهور - اثر میگوئل آنخل آستوریاس هم نتوانست من را به این سبک علاقه مند کند) ولی از دیدن سینمای تخیل گرای لینچ لذت می برم و برای رمز گشایی از آثارش همواره بی تابی می کنم.
پ.ن ۲: از میان آثارش بزرگراه گمشده، مرد فیل نما، بلوار مالهالند و مخمل آبی را به دوستان توصیه می کنم.
پ.ن ۳: برای فهم سینمای لینچ نباید شتاب کرد.
پ.ن ۴: در آثار او همیشه به لحظه تقارن فیلم دقت کنید. جایی که گویی فیلم از ابتدا آغاز می شود.