
تنها مرگ است که دروغ نمی گوید.
حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود می کند. ما بچه مرگ
هستیم و مرگ است که ما را از فریب های زندگی نجات می دهد٬
و در ته زندگی اوست که ما را صدا می زند و به سوی خودش فرا
می خواند...
مرگ همه هستی ها را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آن ها را
یکسان می کند.... هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی
چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده ... اوست که چاره
می بخشد... ای مرگ تو از غم و اندوه زندگانی کاسته و بار سنگین
آن را از دوش برمی داری...
پ.ن۲ : حقیقت را باید پذیرفت٬ گرچه تلخ ...
پ.ن۱ : بهترین نقدهای هدایت را از محمد علی کاتوزیان خوانده ام.

زمانی که تصمیم به راه اندازی این وبلاگ گرفتم٬ قصد کردم که از علایقم بنویسم. عجیب که تا بحال از داریوش ننوشته ام!!
هنوز به یاد دارم که شبهای کودکیم با ترانه لالایی او زینت می گرفت. نوجوانی و جوانی هم که ترانه هایش همیشه همراهم بود.
به قولش :
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی است
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی است
مرا در اوج می خواهی
تماشا کن٬ تماشا کن
دروغین بودم از دیروز
مرا امروز حاشا کن
پ.ن : ترانه هایی که همواره انتخاب کرده است سرشار از معنی است٬ شاید بعد از صدای دلنشینش٬این رمز ماندگاری داریوش باشد.
انسانها به خاطر فراموشی غم های بزرگ٬
به لذتهای کوچک دل می بندند!
پ.ن : ندارد!