
« نازلي! بهار خنده زد و ارغوان شكفت.
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفكن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار . . .»
نازلي سخن نگفت؛
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت . . .
« نازلي! سخن بگو!
مرغ سكوت، جوجه مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته ست!»
نازلي سخن نگفت؛
چو خورشيد
از تيرگي برآمد و در خون نشست و رفت . . .
نازلي سخن نگفت
نازلي ستاره بود
يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت . . .
نازلي سخن نگفت
نازلي بنفشه بود
گل داد و
مژده داد: «زمستان شكست!»
و
رفت . . .
پ.ن : با آرزوی سالی خوش برای تمامی دوستان

بازی بی نظیر شان پن در نقش هاروی میلک
پ.ن: براستی اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد تنها حق او بود.
آشپز خانه :
علی: سارا، این چه وقت اومدنه، موبایلتو چرا جواب نمی دی؟
- رو SILENT بود. اصلاً نفهمیدم!
علی: حالا کجا بودی؟ نگرانت شدم؟
- سَرِ قبر بابام! ما نمی تونیم یه شب با همکارامون شام بریم بیرون؟!
علی: ساعت ۱۲ شبه، آخه...
- بازم شروع شد. کجا، با کی،کی، چرا. وای ی ی ی! بسه دیگه، گُه تو این زندگی!
تختخواب:
زن در حالیکه پشت به علی و به پهلو دراز کشیده، خیره به دیوار، چشمانش برق می زند و لبخندی گوشه لبانش می نشیند و با امید به فردا به خواب می رود!
شرکت:
منشی: سلام آقای مهندس. صبح بخیر. خسته به نظر میاین! نکنه دیشب خوب نخوابیدین؟ (لبخند)
علی: خوبم. تلفن نداشتم؟
منشی: نه، می خواین واستون قهوه درست کنم. سر حالتون میاره!
علی: نه، ممنون. هر کی تلفن کرد بگید جلسه داره.
(صدای زنگ تلفن منشی)
منشی: سلام لیلا، خوبی؟
منشی: من خوبم ولی علی جون امروز زیاد سرحال نیست. معلومه دیشب سارا جون زیاد تحویلش نگرفته!
منشی: خیلی دلشم بخواد.
منشی: آها. والله چی بگم. این آقای مهندس که اصلاً راه بده نیست. وگرنه الان چند تا شکم هم واسش زاییده بودم! ( خنده بلند)
پ.ن : برداشت آزاد است.